امشب دلم تنگ ِ
با این دل تنگ
نگاهی به کتابخونه ی ذهنم انداختم
کتابها و داستانهایی که خواندم را در ذهنم مرور کردم
یک گوشه ی پاک و پرنور، به ذهنم رسید
داستان پیرمردی تنها و غمگین و شاید فرسوده، که شبها را در رستورانی پاک و پرنور با نوشیدن الکل سپری میکرد
داستان بازگو کننده نگاه متفاوتی است که دو گارسن رستوران به این مرد دارند. گارسنی میانسال که پیرمرد را میفهمه و از درون با تنهایی پیرمرد همدردی میکنه و جوانی که تنها به فکر بستن رستوران و بازگشت به خانه و همخوابی با همسرش هست ...
...
به شخصه با داستانهای همینگوی خیلی خوب ارتباط برقرار میکنم
این داستان، فضای تاریک و غمگینی داشت، حس تنهایی را خیلی خوب بهم انتقال داد
پیرمردی که از دنیا و اطراف جدا بود، با خودش و تنهایی خودش زندگی میکرد
من هم چون کارمند میانسال رستوران، تنهایی پیرمرد داستان را حس کردم، دنیای غمگین و افسردش را ...
برای دوستانی که علاقمند به داستانهای تیره، تنها و غمگین هستند ، خواندن این داستان کوتاه را پیشنهاد میکنم
دوستانی که به زبان انگلیسی تسلط دارن میتونن داستان را در نت هم به صورت آنلاین بخوانند، با عنوان: a Clean, Well-lighted place
و همینطور در کتاب "بهترین داستاهای کوتاه ارنست همینگوی " ترجمه ی گلشیری میتونید، این داستان کوتاه را در کنار داستان کوتاه های برگزیده ی همینگوی مطالعه کنید.
...
شب 19 ماه رمضان، از همتون التماس دعا دارم
منم یه پیرمردم
یه پیرمرد تنها و غمگین ولی کم سن وسال ولی هیشکی نمی فهمدم
مرسی که اومدی